تبلیغات
خوش خوان - نقاشی صورت اعضای خانواده
 
درباره وبلاگ


هر داستان یا مطلب جالبی که بخوای اینجا هست. داستان کوتاه، حکایت، آموزنده، طنز، مطالب جالب و هر چی که بخوای اینجا پیدا میشه

مدیر وبلاگ : امیر امیری
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
مطالب وبلاگ را چگونه ارزیابی می کنید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خوش خوان
معدن انواع داستان، شعر، مطالب آموزنده و طنز، سخن اندیشمندان و ...
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه 18 دی 1390 :: نویسنده : امیر امیری
مادرم یک چشم نداشت. در کودکی براثر حادثه یک چشمش را ازدست داده بود. من کلاس سوم دبستان بودم و برادرم کلاس اول. برای من آنقدر قیافه مامان عادی شده بود که در نقاشی‌هایم هم متوجه نقص عضو او نمی‌شدم و همیشه او را با دو چشم نقاشی می‌کردم. فقط در اتوبوس یا خیابان وقتی بچه‌ها و مادر و پدرشان با تعجب به مامان نگاه می‌کردند و پدر و مادرها که سعی می‌کردند سوال بچه خود را به نحویکه مامان متوجه یا ناراحت نشود، جواب بدهند، متوجه این موضوع می ‌شدم و گهگاه یادم می‌افتاد که مامان یک چشم ندارد. یک روز برادرم از مدرسه آمد و با دیدن مامان یک‌دفعه گریه کرد. مامان او را نوازش کرد و علت گریه‌اش را پرسید. برادرم دفتر نقاشی را نشانش داد. مامان با دیدن دفتر بغضی کرد و سعی کرد جلوی گریه‌اش را بگیرد. مامان دفتر را گذاشت زمین و برادرم را درآغوش گرفت و بوسید. به او گفت: فردا می‌رود مدرسه و با معلم نقاشی صحبت می‌کند. برادرم اشک‌هایش را پاک کرد و دوید سمت کوچه تا با دوستانش بازی کند. مامان رفت داخل آشپزخانه. خم شدم و دفتر را برداشتم. نقاشی داداش را نگاه کردم و فرق بین دختر و پسر بودن را آن زمان فهمیدم.

موضوع نقاشی کشیدن چهره اعضای خانواده بود. برادرم مامان را درحالی‌که دست من و برادرم را دردست داشت، کشیده بود. او یک چشم مامان را نکشیده بود و آن را به صورت یک گودال سیاه نقاشی کرده بود. معلم نقاشی دور چشم مامان با خودکار قرمز یک دایره بزرگ کشیده بود و زیر آن نمره 10 داده بود و نوشته بود که پسرم دقت کن هر آدمی دو چشم دارد. با دیدن نقاشی اشک‌هایم سرازیر شد. از برادرم بدم آمد. رفتم آشپزخانه و مامان را که داشت پیاز سرخ می کرد، از پشت بغل کردم. او مرا نوازش کرد. گفتم: مامان پس چرا من همیشه در نقاشی‌هایم شما را کامل نقاشی می‌کنم. گفتم: از داداش بدم می‌آید و گریه کردم. مامان روی زمین زانو زد و به من نگاه کرد اشک‌هایم را پاک کرد و گفت عزیزم گریه نکن تو نبایستی از برادرت ناراحت بشوی او یک پسر است. پسرها واقع بین‌تر از دخترها هستند؛ آنها همه چیز را آنطور که هست می‌بینند ولی دخترها آنطورکه دوست دارند باشد، می‌بینند. بعد مرا بوسید و گفت: بهتر است تو هم یاد بگیری که دیگر نقاشی‌هایت را درست بکشی.

فردای آن روز مامان و من رفتیم به مدرسه برادرم. زنگ تفریح بود. مامان رفت اتاق مدیر. خانم مدیر پس از احوال‌پرسی با مامان علت آمدنش را جویا شد. مامان گفت: آمدم تا معلم نقاشی کلاس اول الف را ببینم. خانم مدیر پرسید: مشکلی پیش آمده؟ مامان گفت: نه همینطوری. همه معلم‌های پسرم را می‌شناسم جز معلم نقاشی؛آمدم که ایشان را هم ملاقات کنم. خانم مدیر مامان را بردند داخل اتاقی که معلم‌ها نشسته بودند. خانم مدیر اشاره کرد به خانم جوان و زیبایی و گفت: ایشان معلم نقاشی پسرتان هستند. به معلم نقاشی هم گفت: ایشان مادر دانش آموز ج-ا کلاس اول الف هستند. مامان دستش را به سوی خانم نقاشی دراز کرد. معلم نقاشی که هنگام واردشدن ما درحال نوشیدن چای بود، بلند شد و سرفه‌ای کرد و با مامان دست داد. لحظاتی مامان و خانم نقاشی به یکدیگر نگاه کردند. مامان گفت: از ملاقات شما بسیار خوشوقتم. معلم نقاشی گفت: من هم همینطور خانم. مامان با بقیه معلم‌هایی که می‌شناخت هم احوال‌پرسی کرد و از اینکه مزاحم وقت استراحت آنها شده بود، عذرخواهی و از همه خداحافظی کرد و خارج شدیم. معلم نقاشی دنبال مامان از اتاق خارج شد و درحالیکه صدایش می لرزید گفت: خانم من نمیدانستم ...

مامان حرفش را قطع کرد و گفت: خواهش میکنم خانم بفرمایید چایتان سرد می شود. معلم نقاشی یک قدم نزدیکتر آمد و خواست چیزی بگوید که مامان گفت: فکر می‌کنم نمره 10 برای واقع‌بینی یک کودک خیلی کم است. اینطور نیست؟ معلم نقاشی گفت: بله حق با شماست. خانم نقاشی بازهم دستش را دراز کرد و این بار با دودست دست‌های مامان را فشار داد. مامان از خانم مدیر هم خداحافظی کرد. آن روز عصر برادرم خندان درحالی‌که داخل راهروی خانه لی‌‌لی می‌کرد، آمد و تا مامان را دید دفتر نقاشی را بازکرد و نمره‌اش را نشان داد. معلم نقاشی روی نمره قبلی خط کشیده بود و نمره 20 جایش نوشته بود. داداش خیلی خوشحال بود و گفت: خانم گفت دفترت را بده فکر کنم دیروز اشتباه کردم بعد هم 20 داد. مامان هم لبخندی زد و او را بوسید و گفت: بله نقاشی پسر من عالیه! و طوری که داداش متوجه نشود به من چشمک زد و گفت: مگه نه؟ من هم گفتم: آره خیلی خوب کشیده، اما صدایم لرزید و نتوانستم جلوی گریه‌ام را بگیرم. داداش گفت: چرا گریه می‌کنی؟ گفتم آخه من یه دخترم !


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 9 مرداد 1396 12:16 بعد از ظهر
Wow, wonderful weblog structure! How lengthy have you been blogging
for? you make running a blog look easy. The total glance of your website is fantastic,
as neatly as the content!
دوشنبه 9 مرداد 1396 12:43 قبل از ظهر
It's remarkable in favor of me to have a web page, which is
beneficial designed for my experience. thanks admin
جمعه 6 مرداد 1396 10:28 بعد از ظهر
I read this piece of writing fully about the comparison of most recent and preceding technologies, it's amazing article.
جمعه 6 مرداد 1396 10:16 بعد از ظهر
Thanks for sharing your thoughts about نقاشی. Regards
پنجشنبه 5 مرداد 1396 08:26 بعد از ظهر
Nice response in return of this matter with real arguments and explaining everything on the topic of that.
پنجشنبه 22 تیر 1396 11:23 قبل از ظهر
Hi to every body, it's my first pay a visit of this website; this blog contains
remarkable and actually fine material designed
for readers.
دوشنبه 19 تیر 1396 01:21 بعد از ظهر
You could certainly see your expertise in the paintings you write.
The world hopes for even more passionate writers like you who aren't afraid to mention how they believe.
Always go after your heart.
پنجشنبه 1 تیر 1396 10:21 بعد از ظهر
I am so happy to read this. This is the type of manual
that needs to be given and not the random misinformation that's
at the other blogs. Appreciate your sharing this greatest doc.
جمعه 26 خرداد 1396 11:54 بعد از ظهر
I know this if off topic but I'm looking into starting my own weblog and was wondering what all
is needed to get set up? I'm assuming having a blog like yours would cost a pretty penny?

I'm not very web savvy so I'm not 100% sure. Any suggestions or advice
would be greatly appreciated. Appreciate it
پنجشنبه 18 خرداد 1396 08:38 بعد از ظهر
This is my first time go to see at here and i am in fact pleassant to
read everthing at alone place.
چهارشنبه 3 خرداد 1396 03:24 قبل از ظهر
Greetings, I think your site could possibly be having web browser compatibility problems.
When I look at your web site in Safari, it looks fine however when opening in IE, it has
some overlapping issues. I simply wanted to provide you with a quick
heads up! Other than that, great website!
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 08:43 بعد از ظهر
Hi i am kavin, its my first occasion to commenting anyplace, when i read this post i
thought i could also make comment due to this brilliant article.
شنبه 2 اردیبهشت 1396 10:15 بعد از ظهر
I every time emailed this web site post page to all my contacts, since if like
to read it afterward my links will too.
سه شنبه 22 فروردین 1396 10:39 بعد از ظهر
I'm not sure where you're getting your information, but great topic.
I needs to spend some time learning much more or understanding more.

Thanks for wonderful information I was looking for this information for
my mission.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب