تبلیغات
خوش خوان - تـــــوبـــــه نــــصـــوح
 
درباره وبلاگ


هر داستان یا مطلب جالبی که بخوای اینجا هست. داستان کوتاه، حکایت، آموزنده، طنز، مطالب جالب و هر چی که بخوای اینجا پیدا میشه

مدیر وبلاگ : امیر امیری
نویسندگان
صفحات جانبی
نظرسنجی
مطالب وبلاگ را چگونه ارزیابی می کنید؟








آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
خوش خوان
معدن انواع داستان، شعر، مطالب آموزنده و طنز، سخن اندیشمندان و ...
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه 30 مرداد 1391 :: نویسنده : امیر امیری
نَصوح مردى بود شبیه زنها، صورتش مو نداشت و پستانهایى برجسته چون پستان زنها داشت و در حمام زنانه كار مى كرد.
او سالیان متمادی بر این کار بود و از این راه هم امرار معاش می‌کرد و هم ارضای شهوت.
گرچه چندین بار به حکم وجدان توبه کرده بود اما هر بار اخگرشهوت، او را به کام خود اندر می‌ساخت و كسى
از وضع او خبر نداشت و آوازه تمیزكارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران رجال دولت و اعیان و اشراف
دوست داشتند كه وى آنها را دلاكى كند و از او قبلاً وقت مى گرفتند تا روزى در كاخ شاه صحبت از او به میان آمد.
دختر شاه مایل شد كه به حمام آمده و كار نَصوح را ببیند.
نصوح جهت پذیرایى و خدمتگزارى اعلام آمادگى نمود ، سپس دختر شاه با چند تن از خواص ندیمانش به اتفاق
نصوح به حمام آمده و مشغول استحمام شد .
از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت ، از این حادثه دختر پادشاه در غضب شده
و به دو تن از خواصش دستور داد كه همه كارگران را تفتیش كنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود. 
طبق این دستور مأمورین ، كارگران را یكى بعد از دیگرى مورد بازدید خود قرار دادند، همین كه نوبت به نصوح رسید
با اینكه آن بیچاره هیچگونه خبرى از آن نداشت، ولى از ترس رسوایى، حاضر نـشد كه وى را تفتیش ‍ كنند،
لذا به هر طرفى كه مى رفتند تا دستگیرش كنند، او به طرف دیگر فرار مى كرد و این عمل او سوء ظن دزدى
را در مورد او تقویت مى كرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى كردند.
نصوح هم تنها راه نجات را در این دید كه خود را در میان خزینه حمام پنهان كند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین
كه دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر كارش از كار گذشته و الان است كه رسوا شود به خداى تعالى
متوجه شد و از روى اخلاص توبه كرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته
خدا راطلبید و گفت: خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان
تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم و از خدا خواست كه از این غم و رسوایى نجاتش دهد.
به مجرد این كه نصوح توبه كرد، ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد كه دست از این بیچاره بردارید كه گوهر پیدا شد. 
پس از او دست برداشتند. و نصوح، خسته و نالان شكر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه خود رفت.

او در این واقعه عیناً لطف و عنایت ربانی را مشاهده کرد. این بود که بر توبه‌اش ثابت‌ قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.
چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار درحمام زنانه دعوت کرد،
ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی ومشت و مال نیستم، و دیگر هم نرفت.

هر مقدار مالى كه از راه گناه تحصیل كرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند،
دیگر نمى توانست در آن شهر بماند و از طرفى نمى توانست راز خودش را به كسى اظهار كند، ناچار از شهر خارج
و در كوهى كه در چند فرسخى آن شهر بود، سكونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.

اتفاقاً شبى در خواب دید كسى به او مى گوید : « اى نصـــوح ! چگونه توبه كرده اى و حال آنكه گوشت و پوست
تو از فعل حرام روئیده شده است؟ تو باید چنان توبه كنى كه گوشتهاى حرام از بدنت بریزد . »
همین كه از خواب بیدار شد با خودش قرار گذاشت كه سنگهاى گران وزن را حمل كند و به این ترتیب
گوشتهاى حرام تنش را آب كند. نصوح این برنامه را مرتب عمل مى كرد تا در یكى از روزها همانطورى
كه مشغول به كار بود، چشمش به میشى افتاد كه در آن كوه چرا میكرد. از این امر به فكر فرو رفت كه این میش
از كجا آمده و از كیست؟ تا عاقبت با خود اندیشید كه این میش قطعاً از شبانى فرار كرده و به اینجا آمده است،
بایستى من از آن نگهدارى كنم تا صاحبش پیدا شود و به او تسلیمش نمایم .
لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود و از همان علوفه و گیاهان كه خود مى خورد، به آن حیوان نیز مى داد
و مواظبت مى كرد كه گرسنه نماند.
خلاصه میش زاد ولد كرد و نصوح از شیر و عوائد دیگر آن بهره مند مى شد تا سرانجام كاروانى كه راه را گم كرده بود
و مردمش از تشنگى مشرف به هلاكت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین كه نصوح را دیدند از او آب خواستند
و او به جاى آب به آنها شیر مى داد به طورى كه همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند.
وى راهى نزدیك را به آنها نشان داده و آنها موقع حركت هر كدام به نصوح احسانى كردند و او در آنجا قلعه اى
بنا كرده و چاه آبى حفر نمود و كم كم در آنجا منازلى ساخته و شهركى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده
و رحل اقامت افكندند و نصوح بر آنها به عدل و داد حكومت نموده و مردمى كه در آن محل سكونت اختیار كردند،
همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند.
رفته رفته ، آوازه خوبى و حسن تدبیر او به گوش پادشاه آن عصر رسید كه پدر آن دختر بود.
از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده ، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت كنند.
همین كه دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت : من كارى و نیازى به دربار شاه ندارم و از رفتن نزد سلطان عذر خواست.
مأمورین چون این سخن را به شاه رساندند، بسیار تعجب كرد و اظهار داشت حال كه او براى آمدن
نزد ما حاضر نیست ما مى رویم كه او را و شهرك نوبنیاد او را ببینیم.
پس با خواص درباریانش به سوى محل نصوح حركت كرد، همین كه به آن محل رسید به عزرائیل امر شد
كه جان پادشاه را بگیرد، پس پادشاه در آنجا سكته كرد و نصوح چون خبردار شد كه شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود،
در مراسم تشییع او شركت و آنجا ماند تا او را به خاك سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت،
اركان دولت مصلحت دیدند كه نصوح را به تخت سلطنت بنشانند.
چنان كردند و نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملكتش گسترانیده
و بعد با همان دختر پادشاه كه ذكرش رفت، ازدواج كرد و چون شب زفاف و عروسى رسید، در بارگاهش ‍ نشسته بود
كه ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت چند سال قبل، میش من گم شده بود و اكنون آن را نزد تو یافته ام،
مالم را به من رد كن . نصوح گفت : چنین است.
دستور داد تا میش را به او رد كنند، گفت چون میش مرا نگهبانى كرده اى هرچه از منافع آن استفاده كرده اى،
بر تو حلال ولى باید آنچه مانده با من نصف كنى .
گفت : درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منفول را با او نصف كنند.
آن شخص گفت : بدان اى نصوح ، نه من شبانم و نه آن، میش است بلكه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم.
تمام این ملك و نعمت اجر توبه راستین و صادقانه ات بود كه بر تو حلال و گوارا باد ، و از نظر غایب شدند. 

انسانها زمانی نا امید می شوند که چیزی به موفقیت آنها باقی نمانده است


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 27 شهریور 1396 03:57 قبل از ظهر
I really like it when people get together and share views.
Great website, stick with it!
سه شنبه 17 مرداد 1396 03:29 قبل از ظهر
Hey There. I found your blog using msn. This is
a very well written article. I will make sure to bookmark it and come
back to read more of your useful information. Thanks
for the post. I'll definitely return.
دوشنبه 16 مرداد 1396 05:37 قبل از ظهر
Hi there! I'm at work browsing your blog from my new iphone 3gs!
Just wanted to say I love reading your blog and look
forward to all your posts! Keep up the great work!
یکشنبه 15 مرداد 1396 01:38 قبل از ظهر
What's up, I wish for to subscribe for this webpage to get
latest updates, therefore where can i do it please assist.
جمعه 6 مرداد 1396 06:29 بعد از ظهر
Oh my goodness! Impressive article dude! Thank you, However I am encountering troubles with
your RSS. I don't understand why I cannot subscribe to it.
Is there anybody else having the same RSS problems? Anybody who knows the solution will you kindly
respond? Thanx!!
جمعه 6 مرداد 1396 07:26 قبل از ظهر
What's up to every body, it's my first pay a quick visit
of this webpage; this blog consists of remarkable and really good stuff for visitors.
شنبه 27 خرداد 1396 12:09 قبل از ظهر
Hello there! Do you know if they make any plugins to
assist with SEO? I'm trying to get my blog to rank for some targeted keywords but I'm not
seeing very good gains. If you know of any please share.
Appreciate it!
دوشنبه 22 خرداد 1396 07:36 بعد از ظهر
Very good article! We will be linking to this great content on our website.
Keep up the good writing.
پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 10:53 بعد از ظهر
Hi there are using Wordpress for your site platform? I'm new to the blog
world but I'm trying to get started and create my own. Do you need any coding knowledge to make your own blog?
Any help would be greatly appreciated!
چهارشنبه 6 اردیبهشت 1396 05:02 بعد از ظهر
I'm not sure exactly why but this site is loading extremely slow for
me. Is anyone else having this problem or is it a problem on my end?
I'll check back later on and see if the problem still exists.
سه شنبه 22 فروردین 1396 03:33 بعد از ظهر
Hi there! This blog post could not be written any better!

Looking at this article reminds me of my previous roommate!
He continually kept talking about this. I will forward this post to him.
Pretty sure he'll have a great read. Many thanks for sharing!
پنجشنبه 10 فروردین 1396 10:46 بعد از ظهر
Hola! I've been reading your web site for a long time now
and finally got the courage to go ahead and give you a shout
out from Porter Texas! Just wanted to tell you keep up
the good job!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


 
 
برچسب ها
پیوندها
آخرین مطالب